|
روزهای زندگی یک... اینجا از خودم مینویسم از روزهای زندگی
|
عمه بلقیس به همه چیز کار داشت، به اینکه دختر همسایه تازگی ها زیر ابرویش را برداشته، به اینکه زن مطلقه ای که طبقه ی دوم زندگی می کرد بعد از نیمه شب برگشته، به اینکه فلانی توی مهمانی دامن کوتاه پوشیده. عمه بلقیس زن نجیبی بود و دوست داشت که همه ی دنیا مثل او به مقوله ی نجابت نگاه کنند. هرکس حرکتی می کرد که با عرف و سنت های او نمی خواند عمه بلقیس لبش را می گزید و روی گونه هایش می زد اما هیچ پاسخ صریحی برای رد آن نداشت. اگر خیلی به چالش می کشیدی اش و ثابت می کردی که فلان کار آنقدرها هم بد نبوده می گفت: وا خدا مرگم بده، همسایه ها چی فکر می کنند؟؟؟ چون اصولا اینکه بقیه چه فکری می کنند در فرهنگ عمه بلقیسی از اینکه خود آدم چه فکری می کند مهم تر است. لازم نیست عمه ی کسی باشید تا عمه بلقیس باشید. “عمه بلقیسی” فرهنگ غالب کشور ماست. عمه بلقیس ها همه جا هستند و به همه چیز کار دارند. به عقاید دیگران، به لباس پوشیدن دیگران، به آدامس خوردن دیگران، به اینکه کی با کی رفت و با کی آمد و با کی خوابید. عمه بلقیس ها داعیه دار فرهنگ و شرافت و نجابت و همه چیزهای اینجوری هستند و ماموریت دارند مردم را زیر ذره بین بگذارند و نقد و ارشاد کنند. در فالس نیوز در مورد دست دادن اصغر فرهادی با آنجلینا جولی می نویسند یا در مورد خندیدنش با جودی فاستر. عمه بلقیس ها همه را شکل فاحشه می بینند. اصولا دریچه ی دیدشان از زیپ شلوارشان باز تر نمی شود. هرکس یک کم متفاوت، یک کم شاد، یک کم آزاد، یا ساختار شکن باشد در قاموس عمه بلقیس فاحشه به شمار می رود. این را هم بگویم که در قاموس عمه بلقیس بقیه بدی ها مثل دزدی، دروغگویی، ریاکاری و … مهم نیست. مهم این است که فاحشه لقب نگیری و البته آنها در به کار بردن این برچسب امساکی به خرج نمی دهند. عمه بلقیس ها مردمان نازنینی هستند. گاه پدر ها و مادرهای ما، دایی و خاله و گاه خود ما هستند. اما باید درک کنند که همه مثل هم نیستند و همه مثل هم فکر نمی کنند، لازم است حد خودشان را بدانند. گاه لازم است در برابرشان ایستاد و در نهایت قاطعیت بهشان گفت: آنچه دیگران با زندگی خودشان می کنند به شما مربوط نیست! چیزهایی وجود دارد که متعلق به حریم خصوصی افراد است. تا وقتی آزادی های آن فرد مانع آزادی و امنیت ما نشده است ما حق مداخله در آن را نداریم. پ.ن:نمیدونم از کدوم وبلاگ گرفتم برای مدتی قبل بود به تازگی توی ارشیو مطالبم پیدا کردم و گفتم گذاشتنش خالی از لطف نیست...خودم دوست داشتم راجع به این مسئله که چقدر بعضی ادمها تو کار بقیه سرک میکشن بنویسم اما نمیدونستم چطور بنویسم که این مطلب کمک کرد...اخه من از اون ادمام که از این عمه ها زیاد دیدم و از دستشون شکارم.... موضوعات مرتبط: نوشته های دیگران(گاهی زیبا) [ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 23:31 ] [ عسل ]
[ ]
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل دردودل با غریبه های مجازی نسل غیرت روی خواهروروشنفکری روی دختر همسایه نسل خونه خالی ودعوت شام نسل پول ماهانه و.ی.پ.ی.ا.ن نسل مانتوهای تنگ نسل شینیون زیر روسری نسل شارژهای اینترنتی نسل عکس های برهنه در ساحل دوبی نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی نسل تـــــــــــــــــــرس!از رقص نور ماشین پلیس نسل سوخته,نسل من,نسل تو یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم بین عذابهایمان مدام بگوییم یادش بخیر.. دنیای ماهم همینطور بود! پ.ن:و برای فلج کردن یک نسل لازم نیست به سرنگ و شیره وشیشه کشیدنتشون. موضوعات مرتبط: نوشته های دیگران(گاهی زیبا) [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 15:28 ] [ عسل ]
[ ]
دلم میخواد یه هفته٬نه یه هفته کمه خیلی کمه٬یه ماه از اینجایی که هستم برم...یه ویلا کنار دریا بگیرم و یه ماه از همه ادما و شلوغی ها دور بشم...کارایی که دوست دارم و بکنم و خلاصش فقط حال کنم...
ما ادما داریم توی این زندگی ماشینی تلف میشیم خودمون خبر نداریم...دلم میخواد از همه ادمایی که میشناسم دور بشم نه اینکه این ادما اذیتم میکنن نه دوست دارم ازشون دور باشم چون احساس میکنم داریم همدیگر رو خفه میکنیم زیادی همو میبینیم!!!دوست دارم جایی برم که نه هیچکی رو بشناسم نه هیچکی منو بشناسه٬ادمای جدید ببینم و باهاشون غذا بخورم و به اینکه هرکدوممون چه کاره ایم و چی داریم توجه نکنیم...دوست دارم با یه موسیقی ملایم به صدای دریا گوش بدم و از ارامشش لذت ببرم...یه ماه جایی برم که نه به امتحان فکر کنم نه به نظر استاد نسبت به خودم و درسم جایی برم که یه ماه نگران این نباشم که شاید جایی تو خیابون یا تو دانشگاه یه کسی منو به خاطره پوششم مواخذه کنه و گیر های الکی بده....جایی که نگران کنفرانس ارائه نشده نباشم... چه ارزوی محالی دارم....همیشه خیلی به ادامه زندگی توی یه کشور دیگه فکر میکردم و میکنم اما این روزا به این نتیجه رسیدم دلبستگی و علاقه زیادم به خانواده جلومو میگیره... ادما هرکدوم راهی رو واسه زندگی انتخاب میکنن منم راهمو انتخاب کردم ولی اینروزا پر از تردیدم...تردید اینکه ایا کار درستی بود بیام و دندونپزشکی بخونم؟اگه کار درستی بود چرا با کمال میل واسش تلاش نمیکنم؟؟؟؟ [ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 21:30 ] [ عسل ]
[ ]
امیر پسردایی گرامی بنده یه چند روزی بود هی اس میداد میگفت میخوام یه چیز مهم بهت بگم منم که همش درگیر درس بودم امروز و فردا کردم تا اینکه دیروز دیدم زنگ زده میگه دم در دانشگاه ایستادم میخوام باهات حرف بزنم...خلاصه سوار ماشین شدم دیدم امیر جدی تر از همیشه هست باهم رفتیم و توی یه کافی شاپ نشستیم و دیدم عمیق در حال فکر کردنه ازش پرسیدم جریان چیه؟خلاصه مکالممون این زیره:
امیر:عسل٬من عاشق شدم٬یعنی خیلی وقته که عاشق شدم من: امیر:هول نکن عاشق تو نشدم!!! من:اصلا همچین فکری نکردم تعجبم واسه اصل عاشق شدنت بود(اخه امیر یه ادم خیلی شوخه که انگار هیچوقت زندگی واسش مهم نیست)حالا کیه این معشوقه بدبخت؟ امیر:سحر!!!(سحر دختر عمه منه٬تو مجالس و مهمونی ها و هروقت جایی میریم همدیگرو معمولا میدیدن ولی من هیچوقت فکر نمیکردم امیر بخواد عاشق سحر بشه٬اخه همیشه مشغول کل کل بودن) من:(نباید اینجوری میگفتم ولی نمیدونم چرا خندم گرفت)خندیدم و گفتم:از این به بعد هروقت خواستی عاشق شی قبلش یه هماهنگی بکن..اخه مرغ شما از قفس پریده امیر:یعنی چی؟؟ من:یعنی این سحر خانوم با یه اقایی بهتر از شما نباشه!!قرار ازدواج گذاشتن و بعد فاطمیه قرار بیان خواستگاری.. امیر:.................... خیلی زود از کافی شاپ اومدیم بیرون٬تا خونه هیچ حرفی نزد و من غرق این فکر بودم که اخه چرا زودتر عنوانش نکرد؟داشتم پیاده میشدم ازش پرسیدم اونم گفت:نمیدونم اوایل باورم نمیشد این عشقه٬وقتی هم باورم شد غرور و ترس از رد شدن مانعم شد... نمیدونم چی باید گفت٬گاهی اوقات انقدر واسه یه کاری تعلل میکنیم که خیلی دیر میشه... پ.ن:ربطی به پست نداره ولی میخوام بگم بده ادم قدر خودشو ندونه بده نفهمه کجا ایستاده و چه مسئولیت هایی داره٬اطرافیان چه انتظاری ازش دارن و چقدر مهمه...خودتونو باور داشته باشن مثله من کم اعتماد به نفس نباشین [ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 20:44 ] [ عسل ]
[ ]
2.این رفت و برگشت من یه حکمت داشت،کوچه نزدیک خونه ما رو دارن تعمیر میکنن،منم چون دیگه دوبار از اون نقطه رد شده بودم و به اندازه کافی از طرف کارگران محترم مورد لطف قرار گرفته بودم!!!گفتم از یه سمت دیگه برم خونه،یه کوچه ی باریک وخفنیه اون کوچه.از تاکسی که پیاده شدم دیدم یه پسره( که اسمشم نمیدونم و اصلا هم ادم جالبی نیست همیشه مشغول نظاره منه و چندبار سعی کرده شمارمو بگیره)سر کوچه ایستاده،با کمال تعجب دیدم وقتی منو دید برخلاف همیشه روشو برگردوند و رفت یه گوشه ایستاد گفتم پس ادم شده ولی دیدم یه دختری که جلوم بود رفت کنارش و اونم به هوای اینکه من نبینمش پشتشو بهم کرد،اخه ادم چی میتونه بگه به این ادم؟؟؟با اینکه اون خانمه خیلی بیشعور بود ولی بیشعوریش باعث شد حال این ادم گرفته بشه... البته ببخشیدا ولی بعضی اقایون چیزی به اسم شرم و حیا نمیشناسن!!! نکته دیگه:وقتی قراره کار ادم پیچ بخوره بد پیچ میخوره...رفتم با هزار زحمت از اونجا تایپ رو گرفتم میخواستم به دوستم میل کنم اینترنتم بدون دلیل خاصی قطع شد ولی حالا وصل شده....بلی سکوت میکنیم..... پ.ن:چرا بلاگفا قاطی کرده؟؟؟قسمت نظرات وبلاگا رو باز نمیکنه...سرعت اینترنتم هنوز ملی نشده خیلی افت کرده بعدا نوشت:چرا به هر وبلاگی سر میزنم خداحافظی کرده و از این فضا رفته؟؟؟ [ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 21:43 ] [ عسل ]
[ ]
صدای اذان به گوشم میرسه.کتابام و جزوه هام اطرافم هستن.تنهای تنهام...
۴تا عکس جلوم پهنه.به صورت های خندون توی عکسا نگاه میکنم و یاده تمام خاطرات خوش گذشته میفتم.بغض میکنم و به یاد قشنگترینشون صورتم از اشک پر میشه... هیچوقت زندگی رو اینجوری ندیده بودم...همیشه دوروبرم شلوغ بود٬دوستام٬خانوادم.اما حالا از جمع ۵نفری که تشکیل دادیم٬من موندمو مامان و بابام.از روز عروسی خواهرم که توی عید بود تا امروز هرروز دلتنگ میشم٬هرروز دلگیر میشم و گریه میکنم...هیچوقت فکر نمیکردم انقدر احساساتی بشم.منی که به قول خیلی ها بی احساسم...حالا بیش از همیشه خانوادمو دوست دارم و توی این مدت چیزی رو لمس کردم که دوست دارم بهتون بگم:قدر لحظه های قشنگ با هم بودن رو بدونیم٬خانواده چیز باارزشیه٬حسی که توش جاریه قشنگترین حسه دنیاست...مادر و پدر با تمام شکافی که بین نسلهاست بهترین دوستانمون هستن...دلشون رو نشکونیم... وقتی دبیرستان بودم همش دوست داشتم تنها باشم اما حالا فکر میکنم بهترین لحظه های زندگی ادم وقتاییه که با ادمایی که دوسشون داره میگذرونه...اون لحظه هاست که میشن بهترین خاطره هامون... جمله دوست داشتنی من:ارزویم برایت این است:در میان مردمی که میدوند برای زنده بودن٬اهسته قدم بردار برای زندگی کردن...
[ جمعه 1391/01/18 ] [ 21:26 ] [ عسل ]
[ ]
خانواده نیلوفر بر حسب یه اتفاق، نیاز شدید به پول پیدا می کنند و اگر این پول را ظرف مدت 3 روز تهیه نکنند اتفاقات ناگواری برای آنان رخ خواهد داد. نیلوفر هم به عنوان دختر خانواده در تلاش هست تا این مبلغ را بدست بیاورد اما در این راه با اتفاقات مختلفی روبرو می شود که...
من چند تا نقد از این فیلم رو خوندم که میگفت این فیلم یه فیلمیه که از نظر فیلمنامه ضعیفه یا اینکه شخصیت پردازی ها ضعیفه(البته با این موافقم)٬اما من معتقدم این فیلمیه که باید دیده بشه...این فیلم نشون میده که چطور یه شرایط بحرانی میتونه ادم رو عوض کنه و چطور میشه بین دوراهی راه اشتباه رو رفت. ادم هایی توی فیلم هستند که هرکدوم یه راهی رو واسه پول جورکردن انتخاب کردند که هرکدوم از این کارها٬کارهای پسندیده ای از نظر جامعه ما نیست.این فیلم نشونه میده که زیر پوست شهر چه خبره... این فیلم میتونه قصه زندگی هرکدوم از ما باشه و این اتفاق میتونه واسه هرکدوم از ما بیفته... یکی از ویژگی های ممتاز فیلم بازی زیبای ترانه علیدوستی هست که واقعا قشنگ بازی کرد(من عاشق این بشرم!!!) پ.ن:دیگه فیلم های این روزای سینمای ایران داره شبیه فیلم های هالیوودی میشه احتیاج به سانسور داره!!!! موضوعات مرتبط: فیلم [ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 16:32 ] [ عسل ]
[ ]
وقتی تو خونمون قراره یه عروسی باشه یا یه ولیمه یا نمیدونم یه همچین چیزی که قراره ملتی!!!دعوت باشن.من یه دوره روانی و دیوونه میشم...خیلی ها دیگه به سنت های مسخره اهمیت نمیدن اما متاسفانه تو خانواده ما این سنت ها باید مو به مو اجرا بشه...
نمیفهمم چه معنی داره قبل از عروسی پا میشن ملت بیکار خونه عروس رو ببینن که چی مثلا قاشق دارن؟ مبلشون چیه؟اخه یکی نیست بگه به شما چه اینا قاشق دارن باهاش غذا بخورن یا نه... دارم دیوونه میشم این بابا مامان من هرکی رو به ذهنشون رسیده واسه عروسی خواهری مون دعوت کردن.حالا خانواده شوهر خواهرم از ما بدتر...فکر کنم سالن بترکه...حالا هرچی من جوش میزنم که هر ادم بی ربطی رو دعوت نکنین کی گوش میده؟؟؟!!!هزار و یک سنت مسخره دیگه... به خدا این خارجیا عین ادم میرن کلیسا ازدواج میکنن خیلی هم عارفانه و سنگینه...بعدش یه جشن میگیرن اونایی که دوست دارن و دعوت میکنن نه مثل ما که تا بقال سرکوچه رو هم دعوت میکنیم. کی میشه ما ایرانی ها بفهمیم نباید تو زندگی بقیه سرک کشید؟کی قراره بفهمیم قرار نیست هرکاری که قدیم انجام میشده الانم انجام بدیم؟؟ [ سه شنبه 1391/01/08 ] [ 12:45 ] [ عسل ]
[ ]
این روزا خیلی خوب میگذره٬بهتر از هروقت دیگه.من خوشحالم اما...
نمیدونم چرا هروقت میبینمش بعد از رفتنش ناراحت و عصبی میشم.انگار میخوام جیغ بزنم و ببندمش به فحش... این روزا دارم فکر میکنم که خیلی خوبه من و اون همیشه از هم دوریم٬چون نزدیک بودنمون منو عصبی میکنه٬اونو نمیدونم... عشق یه چیز خیلی پیچیده هست٬البته من خودمو عاشق نمیدونم و با تمام وجود دارم با احساسم میجنگم٬من و اون به درد هم نمیخوریم٬شاید اونم این موضوع رو فهمیده که قدمی برنمیداره... اخه مردا چرا اینجورین؟؟؟دوست داشتنشون عین ادم نیست...واسه پا پیش نذاشتنشون هزارتا بهونه میارن...نفرت و عشقشون مثل ادمیزاد نیست(با عرض معذرت از اقایون اخه الان خیلی عصبانیم).چرا نمیفهمن باید یه وقتایی نزدیک باشن٬یه وقتایی خطر کنن٬معنی نگاهاتو بخونن... خیلی چیزا تو ذهنمه اما ذهنم قفله... پ.ن:نمیخوام وبلاگم شبیه وبلاگ عاشقونه ها بشه ولی حال اینروزام همینه... [ جمعه 1391/01/04 ] [ 0:10 ] [ عسل ]
[ ]
اسکار شیندلر فردی که در خلال جنگ جهانی دوم تعدادی از مردم یهودی رو که براش کار میکردن نجات داد...
شاید خیلی از شما ها این فیلم رو دیده باشین٬با توجه به قدیمی بودنش و البته معروف بودنش.با دیدن این فیلم واقعا ادم به فکر فرو میره٬اینکه همه مردم حق ازادی دارن و نباید ازادی شون رو سلب کرد.توی این فیلم صحنه هایی از برخوردهای غیر انسانی با مردم یهودی دیده میشه. به نظرم این فیلم یکی از شاهکارهای بزرگ سینماست.فیلمیه که صحنه هاش قلب ادم رو به درد میاره.ادم رو به گریه میندازه...شاید این فیلم نمونه کوچیکی از سختی هایی باشه که در طول یه جنگ به مردمی تحمیل میشه ولی منو واقعا منقلب کرد.با خودم میگم:اخه چرا انقدر جنگ و خونریزی؟؟؟چرا نمیتونیم عین ادم با هم زندگی کنیم؟و به اون چیزی که داریم قانع باشیم؟؟؟؟ این فیلم برنده ۷ جایزه اسکار شده و خیلی جایزه های دیگه هم برده...پیشنهاد میکنم ببینین...اگه دیدین خوشحال میشم نظرتون رو بگین مرسی...
موضوعات مرتبط: فیلم [ جمعه 1390/12/26 ] [ 16:9 ] [ عسل ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |